تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 همه عمر دیر رسیدیم
نمی دانم چند سال دارم؟تنها می دانم کودکم.هنوز مدرسه نمی روم .نزدیک کوچه بن بست رسید ه ایم که خانه تو تا همین چند روز پیش آن جا بود.چند سال بیشتر ندارم و قلبم از شادی دیدن دوباره تو به تپش افتاده.انگار صدای قلبم را می شنوم.صدای قلب ثمره راه هم.

"بیا با هم مسابقه بگذاریم و ببینینیم کی زودتر به خانه می رسد؟"

صدای ثمره را می شنوم و شروع می کنم به دویدم.انگار سریع تر از باد.

در خانه را باز می کنی خودم را در آغوش تو می اندازم که با ترکی و فارسی در هم آمیخته

می گویی"قربونت برم بالام"

من انگار دوباره در گهواره کودکی ام جا گرفته ام.

گهواره ای  که تو من را در ان می گذاشتی و تکان می دادی.

حس مادری نسبت به تو داشتم.دارم.

مادرم نبودی و برایم مادری کردی.می دانم مادربزرگم بودی .

اما من تورا" مامانی" صدا می زدم.

مامانی صدا می کنم.

به خانه تو که در همان کوچه بن بست است می آیم و ان جا برایم خانه مامانی است نه هیچ جای دیگری.

"می شود این گوشی تلفن را از این جا بردارید؟"

"صدای تلفن اذیتت می کند؟"

"نه"

پارسال بود .نه .دوسال پیش که به دیدنت امدم.من بودم و ثمره.موسی ناهار خرید و مهدی برایت قرص های ویتامین آورد.

تازه گوشی تلفن را عوض کرده بودی  و یاد گرفته بودی با دکمه های آن بازی کنی.آهنگ بگذاری.

آهنگ شاد می گذاشتی و من وسط هال خانه می رقصیدم تا تو به حرکات ناموزون من نگاه کنی و میان گریه ،بخندی.

اشک ها و لبخندهایت مثل همیشه در هم آمیخته شود و از من یا از ما خواهش کنی که"،تورا به خدا بیشتر بیایید.بیشتر سر بزنید."

مجال اندک نبود و من چه بی رحمانه اندکش کردم.با نیامدن ،با سر نزدن و ...

همه عمر دیر رسیدیم.

حالا چه قدر گریه کنم؟ خاطراتم را برای کی تعریف کنم که آن ها بفهمد؟نوستالوژی مادر بزرگ را با کی قسمت کنم؟

تو باز آهسته از کنار پله ها می گذری و من تورا نگاه می کنم که با عصا و تسبیح به من لبخند می زنی و می گویی"قربونت برم .بالام."  

امسال روز تولدم ،شب هفت تو خواهد بود.بیخود نبود همیشه از این  روزمتنفر بودم.متنفر هستم.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 ساعت دیواری
باران می بارد.در کوچه قدم می زنم.قطره های باران روی سرم می بارد.گاهی به صورتم

می خورد.آرام.انگار پوست صورتم را نوازش می کند.این روزها را نمی دانم باید دوست بدارم یا نه؟این روزهای کوتاه با غروب هایی که پیش از این فکر می کردم دلگیر است.اما حالا از غروب های تابستان زیبا تر شده.

راستی تابستان امسال امد؟کی ؟روزهای گرم و طولانی تابستان انگار بخار شدند.

مثل تکه برفی که می گذاری روی بخاری ،وسط زمستان و نمی فهمی کی بخار می شود.

چرا روزهای تابستان می دویدند.حتی لحظه ها و ساعت ها.

هر چند ساعت دیواری من توی خواب بود . من تنها ساعت را هر از گاهی بعد از زل زدن طولانی به دیوار روبه رو و دود کردن سیگار، از ساعت  بند  فلزی  مچی حس می کردم.

ساعت دیواری توی خواب بود.

چرا روزهای طولانی تابستان کوتاه بودند؟من باید به عقربه ها التماس می کردم که کمی کندتر.بگذارید این نخ سیگار را هم بکشم وهنوز از پاکت دومی که امروز باز کرده ام چند نخی مانده.به اندازه همین چند نخ و...

نه.دیگر باید می خوابیم.کی غروب شده بود؟کی نیمه شب؟

روز بخار شده بود و من نفهمیده بودم.

حالا پادشاه فصل ها در شهر چمیده.باران را حس می کنم.غروب را.شاید باران بخار روز های گرم تابستان را از صورتم پاک می کند.

جالا غروب را حس می کنم.خاطرات این سال ها،سال های بلوا از جلوی  چشم هایم می دوند.

گاهی تو به سراغم می آیی.گاهی آن دیگری.گاهی هم تویی که تویی.

ساعت دیواری هنوز توی خواب است و من به غریزه حس می کنم حالا ساعتی است که باید حال لوطی را بپرسم که باز انگار سر حال نیست.

روزهای پاییز از تابستان طولانی تر شده اند.شاید حق با لوطی باشد"این روزهای پاییزی بهتر از حس کردن  خورشید متظاهر تابستان است."

حالا من گیجم و فکر می کنم باید ساعت بند فلزی را عوض کنم.یا شاید ....

اما ساعت دیواری توی خواب می ماند تا....

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 سیگار و چایی
یک روز از خواب پا شدم و دیدم صبحانه ام شده سیگار و چایی.

اتفاق به هم سادگی افتاد و من فکر می کردم این اتفاق می تواند چه قدر دور باشد.

از پله های روزنامه دوان ،دوان می آیم پایین.آرش با همان حالت همیشگی شق و رق از همان پله ها با آرامشی که مخصوص خودش است پایین می آید.

سلام من را  به گرمی جواب می دهد و می گوید :"طاهره این قدر قوز نکن."

قوز پشتم بیشتر شده و من از ان بی خبرم.

اتفاق چه قدر ساده پیش آمده و من از آن بی خبرم.

چند روز دیگر، روز تولدم است.من همیشه چه قدر از این روز بیزار بودم.بیزار هستم و باز مثل هر سال امسال این روز،مجلس عزا خواهد بود ،حتی  ا گر برایم جشن بگیرند و در حال خانه جمعیتی  پا بکوبند.از شادی.  

حامد عکس کارت خبرنگاری را نگاه می کند و  می  گوید "به تو می آید بیس و هشت سالت باشد.دویست و هشتاد ساله شوی."

من می گویم "حامد جان همین بیست و هشت سال هم زیاد بود"

ناراحت می شود و می گوید« زندگی  راهش  رامی رود.این طوری نگو.»

اما من نمی خواهم زندگی همین طوری راهش را برود.

از تمام جبرهایی که باید به آن ها تن دهم خسته شده ام.

بریده ام از اساس.

 

راه نجاتی نیست
 گاه در گریز از حقیقت اسم خود
 حتی مجبور همین تحمل پنهانی
 تا شبی شاید ... آن دقیقه آخر
آوازی از رحیل رویا براید
که وقت کامل آن رفتن بی سوال رسیده است
 بعد هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
 پایان تمام گریه ها
همین فراموشی خاموش آدمی ست
 و زندگان بعد از تو
بسا به روزی چند
 همین جای خالی خاطره هایت
 به خواب گریه خواهند رفت
و باز سال و ماهی بعد
 باران خواهد آمد
زندگی ادامه خواهد داشت
 و باد هم راه خود را خواهد رفت
حالا دیدی همیشه
 در آخرین دقیقه ی بی باور گریه ها
راه نجاتی هست
دیگر دلواپس چیزی
از این چراغ شکسته نباش
تنها بگو
روزی دور که دوباره تو را
به مکافات این جهان خسته باز می آوریم
از ما چه خواهی خواست ؟
هیچ !!!!!!
 جز چشم به راهی همان مرد از ازل آمده
هیچ !!!!!!

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 ویرانی

جلوی چشم هایم می دوی.دراطاق کوچک کار.روی تردمیل.این دویدن  من را تاکجا می برد؟

اطاق خانه ثمره را چه دوست داشتم.چه دوست دارم.جلوی چشم های ثمره روی تردمیل

می دویدم.احساسم هیجان بود و ترس.ترس از بیماری مزمن تمام وجودم را پر کرده بود.

"تو "آن روزها بودی.من چه ذوق زده به "تو"گفتم که پاهایم مثل وقت هایی که می رفتیم کوه خسته شده.امشب خواهم خوابید ،بدون دیازپام.

شاید همان وقت هم دیگر دیاز پام خوردن و نخوردن من برایت بی تفاوت شده بود.این که دوز این قرص لعنتی مرتب بیشتر و بیشتر می شود."تو"بگو چهل میلی گرم.

من در دلم می خندم."برو بالا"

جلوی چشم های می دوی.توی همان اطاق کوچک کار.روی تردمیل.من در دود سیگارغرق شده ام.

"دیگه دوستت ندارم ،ببخشید"می خواند و تو انرژی می گیری برای دویدن.

من که می دویدم کدام آهنگ می خواند؟"ای تازه عروس ،این شب رویایی..."

کدام شب رویایی؟

بگذار بروم سر کوچه.شاید در همان کوچه که در ان باد می آید "کسی که خیلی نایسه"ایستاده باشد.

همان کسی که مثل هیچ کس نیست.ایستاده باشد.

راستی در کوچه باد می آید.این ابتدای ویرانی است یا انتهای آن ؟

نمی دانم.لحظات گم شده اند و من تنها دود سیگار می بینم و تو که جلوی چشمم می دوی.

کسی که مثل هیچ کس نیست عمرا سر کوچه وایسه.آن هم سر کوچه ای که ای که وقتی از ان

می گذری باد سرد همه اندام وجودت را ویرانه کنان می کاود. 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  |
 سگ ولگرد
سرم را گذاشتم روی میز.چشم هایم عجیب سنگین بود.پلک ها یاری بازماندن چشم ها را نداشت .اطاق "نسیم"مثل همیشه تاریک بود.شهرام اجازه روشن  کردن لوستر را نمی دهد.چرا؟نمی دانم.

بین خواب و بیداری  تنها صدای مزدک را می شنیدم که می گفت:"وقتی می خوابد،مثل گنجشکی معصوم می شود.گنجشکی باران خورده."

خنده ام می گیرد صدایی متفاوت از صدای مزدک توی گوشم می پیچد"خواب که بودی ،آن قدر معصوم شده بودی که نتوانستم بیدارت کنم."

همان صداست که برایم می خواند"به تو گفتم گنجشک کوچک من باش."

سرم را بلند می کنم.حالا دیگر پلک ها خواب را نمی خواهد.

مزدک می گوید"حالا عین ببر می شود.حمله می کند."

نه.مزدک جان .من همان طوطی باشم بهتر است.البته اگر آخرش نشوم عنتری که لوطی اش را گم کرده بود.

بلند تر می گویم "شهرام!شاید هم آخر سر شدم سگ ولگرد."

مزدک پوزخند می زند"بدجوری رفتی توی خط هدایت ها."

پوزخند می زنم و نمی گویم که من هیچ وقت با داستان های هدایت چندان حال نکردم.
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 وقت رفتن،طوطی و لوطی
"مخلص هر چی لوطی".تو لوطی می شوی و من همین که نقش طوطی را بازی کنم برایم کافی است.به بیشتر ازآن فکر نمی کنم.پرسیدم به نظر شما من شبیه کدام حیوان هستم؟اگر به هیات حیوانی به این دنیا بازگردم چه حیوانی خواهم بود؟

کسی جوابی نداشت.تا شدم طوطی.نه این که خوش آب و رنگم و یا خوش صحبت.می توانم برای لوطی بگویم"مرجان ،عشق تو من رو کشت به کی بگم"

اگر لوطی بخواد.

اگر لوطی همین نقش طوطی من را قبول کند.

من می توانم طوطی لوطی باشم اگر وقتی که باید بگویم "مرجان..."

هنوز این جا باشم و نزدیک لوطی.

جایی آن طرف دنیا نباشم.

جایی تازه برای زیستن و مردن پیدا نکرده باشم و ویزای ورودم به سرزمین عجایب را هنوز در دست نداشته باشم.

راستی سرزمین عجایب کجاست؟

مهدی _نمی خواهم پیشوند عمو را همچنان کنار اسمت بگذارم_

یا نه،اصلا عمو مهدی بگو آن طرف آب ها برای تو بالاخره سرزمین عجایب شد یانه؟

اگر بود چرا برگشتی و حسنی را با خودت بردی؟اگر هست چرا مرتب موضوعی را بهانه می کنی و برمی گردی؟

من بمانم این جا و به طوطی بودن قانع باشم یا مثل تو قدم در راه بی برگشت بگذارم؟

دعای خیر بابا که می گوید به هوش و استعداد من ایمان دارد را با خودم ببرم.

صدای روزبه،مسعود و...دیگرانی که از توانایی ام تعریف می کنند را جدی بگیرم و به سرزمین عجایب بروم.آن سر دنیا  هم که باشم می توانم برای لوطی ،طوطی باشم.اگر بخواهد.

به نقش طوطی داشتن قانعم.

هر جا که باشم.
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388  |
 
بیست وچهارم پاییز:
دیروزبه دنیاآمدم
عاشق شدم.دیروز
ودیروزبودکه من مردم
بیست وپنجم پاییز:
امروز زاده شدم
ظهرعاشق خواهم شد
وغروب نخواهم مردتا...
بیست وششم پاییز:
که درمن زاده شوی
باتوهستم عشق پاییزی عشاق
و....آنگاه
هرگزپاییزنخواهدشد

بیژن نجدی

 دیوار نوشته:بالاخره پایز آمد.امسال از آمدن پاییز دلخور نیستم.اصلا.

"

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 مرغ شیدا

تو زنگ زدی به روزنامه.حالا چطور وسط آن همه جمعیت و سروصدا توانسته بودی روزنامه را بگیری معلوم نبود.

گوش کن:"این جا مرغ شیدا گذاشته اند."

-چند نفر جمعیت امده؟

"خیلی"

-سالن پر شده؟

می دانستم سالن پر شده.سالن پر می شود و خیلی بیشتر از دوازده هزار نفر می آیند.اما نمی دانستم دیگر مرغ شیدا هم آن جا پخش می شود.

گوش کن "عشق یاری در دل دارم.می دهد هر دم آزارم"

من چه طور وسط آن همه جمعیت  صدای نامجو را می شنیدم؟

این هم عجیب بود.

من چرا نرفتم تا پرچم سبز تکان بدهم آن وقت که نامجو می خواند "آتش در دل فکن.برپا کن صد شرر؟"

قرار بود صد شرری بر پا شود و من نرفتم تا وقتی نامجو می خواند.

"زین شام و زین پگاه جانی دیوانه خواه"

جیغ شادی بکشم و شوری در رگ هایم بدود.

در سکوتی ماتم افزا ماندم؟که کسی بپرسد از چه بنشسته ای تو تنها.

 اماعشق یاری در دل نداشتم که هر دم آزارم بدهد.

 تنهاسرشار از شکوه بودم و هستم.و دلم جام نوشین خواسته و می خواهد.

دنبال مرغ شیدایی نیستم.مرغ شیدا باید پیامی برساند و انتظار پیامی ندارم.

دیگر جایی خبری نیست.خاکستر گرمی جایی نمانده.

می دانم  چهره ام ارغوانی است. چهره  این شهر حالا دیگر چند ماهی است که ار غوانی است.

بالاخره وقت رفتن رسید؟

کجا؟هر جا که پیش آید؟

کجا ؟هر جا که این جا نیست؟

  کجا؟چه اهمیت دارد..........
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 اشک کدام شب؟

"اشک رازی است"

می دانم.تازه که این بیت شعر رانشنیده ام.حالا لبخند شبی را پیدا کن که گریه عشقم شده باشد.

بگرد .خبری بود به من هم بگو.یادم نمی آید.

شاید فراموش کار شده ام.چمی دانم من هم می توانم فراموش کرده باشم. با وجود این که به هوشم می نازم.هر قاعده استثنا هم دارد.

من هم می توانم فراموش کرده باشم.ساده .بی آنکه فهمیده باشم.

اشک رازی است.

این راز چرا از من قهر کرده.

اشکی نیست.

ایستادم تمام قد جلوی تو و گفتم "نه.همه چیز تمام شد .باید برای روزنامه ها پیام تسلیتی بفرستیم "

.اما اشکی جاری نشد.باید چشم هایم نم دار می شد.این قاعده بازی ما آدم هاست.قاعده بازی من بوده.اما حتی دریغ از بغضی.

تو،نه ان یکی چمی دانم کدام یکی؟هر از گاهی سری به من می زنید.آن قدرغم دارید که می تواند اشک من را در آورد.اما تنها آه ،آهی کوتاه همراه غمی می شود که به من هم سرایت می کند.

اشک رازی است.

میدانم.

سیگار را می گذارم گوشه لبم و فندک را روشن می کنم.

"حافظ زآه و ناله امانم نمی دهد...."

دیوان حافظ را می بندم.و سراغ علیرضا نجفی می روم.آخر داستان چه ناراحت کننده است.با آن قلم وحشتناک زیبا.اما باز هم اشکی نیست.

چه می خوانی با این صدای زیبا؟"گریه را به مستی بهانه کردم ..."

کدام گریه که به مستی بهانه اش کنم؟تو بگرد.پیدا کردی آن وقت که گریه کرده ام را به من یادآوری کن.

گفتم"زندگی نمی تواند من را شکست دهد.من کم نمی آورم.خانوم بیگدلی مقاوم است. روی پای خودم می ایستم.بی منت دیگران"

ایستادم.از سنگ نبوده ام.از سنگ نیستم.شاید باید له شده باشم و زآه و ناله امانی نداشته باشم.

اما آه و ناله هم با من قهر کرده اند.این طوری دنیا زیباتر است؟

سیگار را می گذاری گوشه لبت در همان هوای دم کرده دستشویی می گویی:"بزن به تخته"

من تسبیح دور دستم را که هدیه ای عزیز است جلو می آورم و تو بر دانه های تسبیح می زنی و ما می خندیم.

اشک رازی است.

راستی شبی چرا نبود که گریه آن شب لبخند عشقم شود؟

بگذار این سوال هم بی جواب بماند.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 آبی،خاکستری،سیاه

گرما می رود.تابستان تمام می  شود و من چه  بی تاب باران های پائیزیم که هر چه زودتر شروع به باریدن کند. من صدای تق تق قطره های بارا ن که بر پنجره می خورد را با تمام وجود احساس کنم.

آن وقت دوباره "حمید مصدق"را بردارم و قصیده ای که می دانم حفظ هستم را بخوانم.کتاب هم دستم باشد تا مبادا تپق بزنم.جایی خواندنم بلنگد.

منتظر باران پائیزم تا دیوان جلد سیاه فروغ را که یادگار روزگاران قدیمی است کنار بگذارم.فروغی که همیشه میان شک "آره ه و نه "گیر کرده .

مسعود می گوید "همین شک ها کار دست ما می دهد زهرا."

از هر چه شک است کلافه ام.منتظر پائیزم تا فروغ و شک هایی که به جانم می ریزد تمام شود.

حتی شاملو را به کناری بگذارم.

به گونه های آیدا با دو شیار موربش فکر نکنم که وقتی ازش پرسیدم هیچ وقت به مرگ شاملو فکر کردی گفت "شاملو این جاست"

برایش شاملو در خانه دهکده ویلایی زنده بود و سرحال.

وقتی این جمله  راگفت حتی لب هایش که از دید شاملو به ظرافت شعر بوده ذره ای نلرزید

ایمان داشت شاملو هست.

ایمان وشکی در این ایمان نداشت.مثل من شک نمی کرد.شاید مثل ما.

منتظر باران پائیزم تا"حمید مصدق "

بخوانم."آبی،خاکستری،سیاه"
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  |
 
 
بالا