1-کودکی را با تو قسمت کردم.جوانی و نوجوانی را هم.انگار ،همدیگر را کامل می کردیم .هر جا تو کم می آوردی من دستت را می گرفتم و هر جا من، دیگر،نای رفتن نداشتن تو دستم را می گرفتی.روزها و ساعت هایم را با تو قسمت کردم.حتی وقتی از این جا و از پیش من رخت بربستی و رفتی.
2-ده سال پیش بود که با هم آشنا شدیم.نمی دانم تو من را به عنوان دوست ،انتخاب کردی یا من تورا؟هر چه که بود ،در و تخته انگار به هم خوب جور شد که ده سال است با هم دوست هستیم.با کوله باری از خاطرات مشترک .از خاطرات خانه قم بگیر تا شب های تا چهار صبح بیدار ماندن در اکباتان و صحبت کردن.
3-با ،تو برای اولین بار در زندگی عشق را تجربه کردم.تو،شدی اولین ،عشق زندگی ام.آن هم در هیجده سالگی.
انگاربا تو که بودم کسی باید بهم می گفت ،"دخترک بیا نترسیم.دخترک بیا فردا را بدزدیم"اما ترسیدیم و فردایی را ندزدییم.خاطراتت ماندند و هدایایت.
4-هیچ وقت جسارت این که بگویی می خواهی دوست پسر من باشی را نداشتی.چرا؟نمی دانم.یا شاید می دانم.جمعی که ما در آن بودیم به تو این اجازه را نمی داد. از این که بگویم "نه"می ترسیدی و هیچ وقت نفهمیدی که من به تو"نه"نمی گفتم.جسارت نداشتی ،پس گل سرخی که به من هدیه دادی را قبول نکردم.
5-با خودت و من رو راست بودی.ابایی از گفتن این که من برایت با دیگران فرق دارم ،نداشتی.اما چیزی گنک ،مانع از این می شد که رک و راست باشی.وقتی فهمیدی قصد ازدواج دارم،گفتی "من زا پاس باشم؟دیدی اصل کاری پنچر شد ها.."من تنها خندیدم.
6-پنج سال ،زمان کمی نیست.سه سال دوستی پیش از آن و دوسال دوستی بعد از ان را هم که ندید بگیری.خود پنج سال،عمر کمی نبود که با تو بودم.تو جسارت،داشتی و گفتی.هر ان چه باید می گفتی را صادقانه گفتی و حلقه را دور انگشتم انداختی.نه،خاطرات تو و نوستالوژی روزهای با تو بودن،این قدر زیاد است که کلمه از ریخت می اندازتش.بگذار ننویسم.
7- یک ماه و نیم هم نه.تنها چهل روز.تنها چهل روز ،من نقش حوا را بازی کردم و تو ،نقش آدم را.دیوان شاملو ،دست تو رنگ تازه ای می گرفت و شعرهای نذارقبانی ،انگار جان می گرفتند.با تو فهمیدم "می توان محتاج مردی بود ،که آدم را اندوهگین سازد"
8-"کوچه ها باریکن"را که می خواندی یا"بگذر از این دنیای بد"،حس می کردم می توانم از این دنیای بد فرار کنم.گفتی مگر آغوش بی دغذغه نمی خواهی ؟ و آغوشت عجیب بی دغدغه بود.
9-ساعت های با تو کار کردن،استرس این که گزارشم را بخوانی و بگویی چه طور است.ساعت های شیرین زندگی ام است.ساعت هایی که می نشینیم و با،هم سیگار می کشیم و گپی می زنیم ،انگار،ساعت های خوبی است که روزگار به من هدیه می کند.
10-به تو می نازم.عزیزترین،آدم زندگی من هستی ،آقای مهندس.عکست را روی گوشی موبایل دارم و هر روز،چند دفعه به ان نگاه می کنم.تو ،هر بار که سراغت را می گیرم،از پیش موفق تری و من دوست دارم به سلامتی تو جام های پیاپی بزنم که می دانی نمی توانم.
11-جاده های شمال را با تو گشتم.تمام لطف دوستانه ات را تقدیم من کردی تا بدانم و بفهمم دوست یعنی چه؟
با تو که سفر کردم و بحث کردم و گردیدم،انگار آدم دیگری شدم.حالا روزها را می شمارم تا روزی به تهران بیایی و سر ی هم به من بزنی.
12-دنیا ،گشت و گشت و من ماندم و کودک باهوشی که حالا دیگر برای خودش مادری است.مادری که مهربان تر از هر مادری در این دنیاست.مهربانی اش را همان طور که برای کودکش خرج می کند،تقدیم من هم می کند
باز هم ،بعد از سال ها ،من و تو ماندیم و البته کودکت که بیمار خنده هایش هستم.یا نه بیمار خنده های هر دوی شما هستم.
13-فمینیستم.این واقعیت را انکار نمی کنم.اما با تو بود که فهمیدم بین جنسیت ها تفاوت باید قائل بود.اما
مرد که می گفتند و می گویند"تو"هستی.خاطرات با تو بودن خاطرات تکیه کردن به مردی است که از دنیا و هر ان چه در ان است بی نیازت می کند.خاطرات با تو بودن،خاطرات بودن با مرد ی است که مهربان است و مهربان و مهربان.
پی نوشت:چرا این که سهم ادم از زندگی گردشی در باغ خاطره ها باشد.بداست؟من این گردش را دوست دارم.مثل کودکی که گهواره اش را دوست دارد و در آن احساس آرامش می کند.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه چهارم خرداد 1390
|